خوب هستین. منم هییییییییی بدی نیستم. راستش خانوم والده شبی دیگه طاقت نیاوردن و بعده سالی ماهی من و در سه گوش آشپزخانه خفت کردن که "تووووو چتههه مادر؟؟؟؟؟؟؟؟ ها؟ چرا این جوری هستی؟" یا به قول ما بر وبجس بی تربیته امروزی چه مرگیته؟
من اولش صاف سر خرمو کج کردم طرف کوچۀ علی چپ
فورا تکذیب و انکار که نهههههه بابا من خوبم
شما چرا همچین فکری میکنی مادر جان. اما خوب از قدیم گفتن خر چموش سوار یک دنده میخواد. مامان ما هم دست وردار نبودددد که نبود. نمیدونم همۀ مامانها این جورین یا فقط مامانه ما در این مواقع همچین تو چشمای آدم خیره میشن. بعد آدم تو دلش به خودش میگه " خاااااااک بر سره خرت کنن. خودتو لو دادی بددد بخت کانگرو!بی لیاقت " نمیشه خوب. نمیشه آدم تو چشم مامانش نگا کنه و دروغ بگه داداشه من.
برای همین فورا سرمو انداختم پایین. و خوب تسلیم شدم.
به هر حال بالاخره لب به سخن گشودیم و قسمتی از واقعیات زندگانیی خویش را که البته به دقت گلچین شده بود و هیچ وقت بر کسی فاش نکرده بودیم به زبون آوردیم ( حالا فکر نکین بنده کارمند (نا)(سا) هستم و قسم خوردم راز دار باشم ها!نه) اما عادت ندارم هیییییچ وقت در مورده مشکلاتم با کسی صحبت کنم. مامانم و خیلی ها اعتقاد دارن چون خیلی فکر میکنم عاقلم و از دماغ فیل افتادم و از خود راضی هستم این جوریم. اما واقعیت اینه که همیشه بقیه آمدن و مشکلاتشو نو به من گفتن ولی هیچ وقت هیچچچ کس از من نپرسیده بود. برای همین منم کم کم این عادت درم نهادینه شده بود که سر مردومو با مشکلاتم آسفالت نکنم! 
به هر حال همچین واقعیات و یه جوری که خیلی هم بد به نظر نرسه مرتب تحویل خانوم والده دادم. یه جوری که حتی خودم هم باورم شده بود که نه اصلا قضیه مهمی نیست
الان هم مشکل حل نشده اما باز همین که گفته شد باری بود که از روی دوش من برداشته شد.
هنوز هم برای خودم خیلی متاسفم. چون به قولی روزگارم برخلاف آرزوهام گذشته تا الان. اما هنوز از خیلی های دیگه خوشششششششششبخت تر هستم. خخخخخخخیلییی زیاد. هنوز عااااااااشقه خدامم. برخلاف خیلی ها که فکر میکنن خدا باهاشون لجه فکر میکنم خدااااااا خیلیییییی دوسم داره. تازه یه چیز جالب و هم کشف کردم. این بلاهای بزرگ بزرگ نیستن که آدم و درب و داغون میکنن. نه. بر عکس. همیشه مسخره ترین و بی معنی ترین دلایل هستن که عین کرم میرن تو روح آدم و آروم آروم میخورنش. اما چون کوچیکن آدم دیر به فکر میفته. و همه میدونن گاهی خیلی خیلی زود دیر میشه.
مراقب خودتون باشین و بیش از کس و هر چیزی برای خودتون ارزش و اهمیت قایل بشین. به هر حال خدا از روح خودش در شما دمیده! کم چیزی نیست.
همین
آخ که مردم از بس کسی نیست که من باهاش 4 کلوم درد و دل کنم. آآآآآاخ که چه قده دلم برای دیدن رویه ماه ID های دوستان توی yahoo messenger تنگ شده. الان چند روزه که نمیتونم بازش کنم
همین
پ ن: کشتی هایی که دچار مشکل میشوند و نیاز به کمک دارند معمولا پیام sos را به اطراف و اکناف ارسال میکنند تا اگر کسی آن را دریافت کرد به کمکشان بیاید. ما آدمها وقتی نیاز به کمک داشته باشیم چه پیامی را مخابره میکنیم؟؟؟ اصلا کسی آن طرف خط نشسته که به کمک ما بیاید؟
همین
این روزها روزۀ سکوت گرفته ام. باور کنید. همۀ حرفهای زده شده ام خلاصه میشوند به اینجا و همۀ حرفهای نزده ام خلاصه میشوند در ناکجا آّباد. اصلا شاید روزی برسد که دیگر با خودم هم حرفی برای گفتن نداشته باشم. عالم عجیبی ست. بله. اسکارلت را یادتان هست. همیشه میگفت بعدا به این موضوع فکر میکنم. من هم مشغول تمرین این "بعدا به این موضوع فکر میکنم" هستم.
اما از من به شما نصیحت این کار را نکید. چون مثل بی حسیه موضعی و کوتاه مدت میماند. وقتی اثرش رفت جایش بیشتر درد میگیرد.
روح بیمار جسم را هم بیمار میکند. چه عجیب. به نظر من این ثابت میکند روح از جسم جدا نیست. در ضمن به نظر من روح دست و پا چلفتی تر هم هست. همیشه زمین میخورد. زود زخمی میشود. جایش هم بیشتر درد میگیرد. و دیرتر هم خوب میشود. تازه اگر قسمتیش هم خراب شد نمیشود کند و دور انداختش دیگر چه برسد به پیوند اعضا!!! دعا کنید خدا جسم و روح سالم را همراه به شما بدهد. انشاا...
خوب چیست مگر. ما کلا نافرم غمگینیم. اگر غم خود اینجا نگوییم پس کجا این قلنبۀ گیر کرده در حلقمان را تف کنیم. نه خداییش. لامسب هر چی قورتش هم میدهیم باز پایین نمیرود بلکه در این دستگاه گوارش ما با ان اسید های قوی هضم شود و بعدش هم دفع شود. اما هیف به گمانم روح معده ندارد اگر داشت که اینجوری نبود. یا شاید دارد اما اسید ندارد ها؟؟؟؟
به هر حال میگفتیم که حالمان خوب نیست :) و این خنده دار است. هر روز مقداری به خودما پوزخند میزنیم. آخر, آخره مسخره هستیم. حیف شد. راستش حیف از ما بود که اینگونه از دست برویم. این طور ظالمانه و سخت! و این قدر الکی. همیشه فکر میکردیم تلف شدن باید کلاس داشته باشد سر و صدا داشته باشد. غرور آفرین باشد.
اما یاد گرفتیم نه, علت لازم نیست حتما بزرگ و کمر شکن باشد. گاهی حتی یه پره کاه اضافه همچین آدم را زمین میزند آن سرش نااااااا پیدا.
دیگر حوصلۀ مان از دیدن خودما هم سر رفته اه اه. چه قدر لوووووس
همین
پ ن: ....

سلام خواهر, سلام برادر
شبی برای بخش پیشنهاد سر آشپز یه غذای جدید دارم. دل و جیگگگگر.
حالا از شوخی گذشته. شبی فیلم دل شکسته رو دیدم.
و باید اقرار کنم که شاید جزو معدود فیلمهای ایرونی بود که تاااا این اندازه به قول اجنبی ها "انترتینینگ" بود. یعنی کاملا سرگرم کننده و گیرا بود. گذشته از تعدادی از باورهای افراط گونش فیلم طوری نبود که احساس کنین دارن به فهم شما توهین میکنن. و انگشتشون و به طرف شخص خاصی نگرفته بودن که این قشر آدمهای بدی هستن این قشر خیلی خوب و فرشتن. یه تعادل قابل قبول داشت به نظر من.
بازی و متن فیلم هم اوکی بود!
اماااااا امااااا آهنگ فیلم. وااااااااااااای خارق العاده بود. یعنی یه جوریایی همچین آدم و میبرد با خودش که گفتنی نیست شنیدنیه.
خلاصۀ کلام من خیلیی خیلی کم پیش میاد (شاید اصلا تا حالا پیش نیامده باشه!) که به کسی پیشنهاد بدم اگر میخواد یه فیلم سرگرم کنندۀ جالب ببینه یه فیلم ایرونی نگاه کنه اما امروز باید اقرار کنم واقعا فیلم جالبی بود و اگه تا حالا ندیدینش حتما نگاش کنید. ارزش یه بار دیدن و داره :)
همین
http://benifun.blogspot.com/2009/10/blog-post_6922.html
پ ن:چون بلاگفا خر است و من نمیتونم لینک بزارم. نمیدونم چرا؟ آدرس بالا رو گذاشتم که وقتی موزیک متن فیلم و شنیدین و عاشقش شدین برین اینجا دانلودش کنین :) موفق باشین
پ ن2: نه :)))) بهم پول ندادن تبلیق کنم داداش این مال بخش سر آشپزه یعنی جایی که من چیزهایی که دوست دارم به بقیه هم پیشنهاد میدم.

ُسلام
من یه فلسفه ای برای خودم دارم و خیلی هم به این موضوع اعتقاد دارم
. حالا میگم ,بیبینین که عین واقعیت نیست آیا؟
به نظر من زندگیه آدم قبل از ازدواج مثل زندگیه بشر روی زمینه. یعنی عالی نیست. اما قید و بندی هم نداره. هر کار عشقش بکشه میکنه. هر چی خواست میپوشه هر چی خواست میخوره. هر مدل خواست خودشو بزک دوزک میکنه
. با هر کی خواست دوست میشه. بار هرکی خواست رفت و آمد میکنه. هر وقت عشقش کشید میخوابه هر وقت خواست بلند میشه. به کسی هم چی؟؟؟ دخلی نداره... در واقع آقای خودشه
!!! رییس خودشه.
؟ نونش نبود آبش نبود آخه چش بود که فیلش یاد هندستون میکنه و میخواد برای خودش همسر بگیره!!!!
فووت میکنه. بله
اصلا به نظر من تاریخ فوت روی سنگ قبر باید این روز نوشته بشه "روزی که خر طرف دم در آورد" خلاصه از این لحظه است که آدم وارد عالم برزخ میشه. اوه اوه اوه. چه دورانه گندی. چه دوران یبسی. چه دوران مزخرفی. تا حالا که رفتین دندون سازی که؟ دیدین وقتی آدم تو اطاق انتظار نشسته حالش خوبه. پاشو که تو مطب دکتر میزاره ها به غلط کردن میفته. اما دییییییده نمیشه!
بله در این لحظات مثلا عسلی (زهرمار) روزی نمیگزه که آدم به ... خوردن خودش پشیمون نباشه

دایم داره شرایط و میسنجه ببینه کارش درست بوده یا نه. هی طرفشو سبک سنگین میکنه

در این دورانه که بعضی ها که مغزشون به طوره کامل ناک اووت نشده سر عقل میان جان مبارک کف دست گذاشته میگریزن
یعنی در میرن!اما به هر حال یه عدۀ زیادی هم هستن که این قدر خوش شانس نیستن. یا کلا قاطی کردن
یا مثلا اسمش و میزارن عشق!!!! 
زززززززرشک! بله این آدمای زرشکی اونایی هستن مثلا بوق میزن بووق بوووووووق بوبوق بووووووووقه ریتمش یا زنگ در فرق نمیکنه. هر اتفاقی که میفته دااااری دارییی رام دااااری داری دارییی رییام میکنن. زنشو نو که میبینن میگن گل به سر عروس یالا دامادو ببوس یالا!!! اییییییین طور آدمایی هستن. نه خداییش به عقلشون شک نمیکنین شما؟؟؟؟

بله دیگه مه و خورشید و فلک در کار میشن و آدم دومین اشتباه بزرگ زندگیشو به طور موفقیت آمیز انجام میده. یعنی چی؟ ازدواااااااج میکنه!!!
اسمشو میزاریم عملیات روزه رستاخیز. یعنی همه حتی فسیلهای فامیل جمع میشن تا شاهد مرگ و بعد دوباره زنده شدن این دو زوج عاااشق باشن 
بله دیگه اسمش هم روش بود دیگه. شما دوباره زنده میشی. یعنی نزدیکه که دور از جون عقل چی؟ دوباره در شما ظاهر بشه. اما اون اوایل چون خطوط کمی شلوغه فرکانسا واضح نیست... نیست به اون صورت!!!!
آآقا کجا؟؟؟ حواست اینجا باشه.داشتم میگفتم. و از اون لحظه به بعد هست که یا نامۀ اعمالتونو به دسته راستتون میدن میرین بهشت


یا به افتخار اینکه بی زحمت و مجانی زندگی و برای طرف مقابل جهنم کردین حقوق بگیر میشین و ملائک ماهی پن قرون میریزن به حسابتون تو آسمونا. چرا چون کلی از باره زحمته اونا کم کردین دیگه!!

به به اون وقت فکر میکنین
تارک دینا شدین راه فرار هم نیست.
زندگیتون به مویی بنده تازه چیزی هم زیره پاتون نیست.
.... شرح نداره این یکی.
دپرسیون میگیرین یا شاید هم
جنون. زندگیتون میشه یه مبارزۀ همه جانبه 

و در آخر یا معتاد میشین
یا عصبی و پریشون
یاااااااااا بچه دار
آفرییییییییین. کسی هم به شما اعتراضی نمیکنه. چون شما پا جای پای اجدادتون گذاشتین. تبارک ا..
خلاصه گفتم بدونین
شما خواه پند گیر خواههه زن بگیر!!! 
همین
نوشته شده توسط: هابیت
روبه روی هم نشسته بودن. انگار آمده بودن سنگاشونو از هم وا بکنن و برن شاید هم بمونن. خودشون هم نمیدونستن. مشکل دقیقا اینجا بود, بعد از این همه سال هنوز خودشون هم نمیدونستن!
امروز آمده بودن, نه مثل اون موقع ها که هنوز کلشون بوی قرمه سبزی میداد و بحث هاشون آخر فیلم هنری بود, با هم صحبت کنن. نمیخواستن ادعای فرهنگ و سواد بکنن. نمیخواستن قلنبه قلنبه صحبت کنن. میخواسن بی پرده حرف بزنن. ساده. بی آلایش. بی سرخ آب سفید آب برای پوست و موی دردشون. عین نون سنگک خودمونی.
پرسید: دردت چیه؟
جواب داد: گفتنی نیست. باید حسش کرد. فک کنم دیگه خسته شدم.
گفت: داری زودی میبریا؟
جواب داد: آره خوب. دو سال زوده. اقلا میباست 10 سالی بسوزم و بسازم.
پرسید: آخه چه کنم. چه کار کنم که تو اینجوری فکر نکنی.
جواب داد: نمیدونم
.......
گفت: باشه قبول. اما همش تقصیر من نبود. بود؟
جواب داد: نه نبود.
گفت: تو نذاشتی من بهت نزدیک بشم.
جواب داد: قبول. اما همون قدر که من خشک بودم تو بی سیاست بودی. میخواستم وجودت کنار من باعث بشه احساس کنم خاصم. یه موجوده استثنایی که خدا برات فرستاده تا زندگی تو رنگ و بو بده. میخواستم برات استثنایی باشم و این و احساس کنم. میخواستم تو هم برای من یه معجزه باشی. اما به نظرم نشد. یعنی... نشدیم.
اینبار چیزی برای گفتن نداشت.
....
بله خواستم بدونین. مرد و زن فرقی نداره. درسته آدما نیاز دارن بشنون که دوسشون دارین. اما بدونین. فقط گفتنش کافی نیست. یک نیاز بالاتری در هر شخصی وجود داره. که اگر این نیاز بر طرف نشه هیچ وقت زندگی براش شیرین نمیشه.
بزارین طرف مقابلتون با تمام سلولهای وجودش احساس کنه که برای شما همون معجزۀ استثنایی بوده. بزارین احساس خاص بودن بهش دست بده. این مشکل ماهاست. درده ما اینه. ما به توجه احتیاج داریم اما خودمون هم گاهی نمیفهمیم. یا اگه بفهمیم از خودمون کم توقعیمون میشه. مگه بچه ایم ما!!! برای همین دنبال یه بهانۀ بهتر میگردیم برای توجیح این درد. میچسبونیمش به بی پولی, خونه, کار, ماشین.
بابا دیگه چرا به خودمون دروغ میگیم. کیه که وقتی مریض میشه دلش نخواد یکی بغلش کنه و بهش بگه خوووب میشی. یا وقتی خواب بد میبینه کسی کنارش بیدار بمونه تا اون خوابش ببره. همه چیز و پیچیده, فلسفی نکین.
یاد بگیرین وقتی نیاز دارین لب و لوچتونو آویزون بکنین و بگین من دچار کمبود توجه شدم لطفا به من توجه کن!
والا
همین
پ ن: راستی یادتون نره. شما مرکز جهان نیستین که قرار باشه همه کار و بارشون و بزارن کنار و به شما توجه کنن. نهههه شمام باید چشم و گوشتو باز کنی.
پ ن2: تولد اماممممممممم رضا (ع) سلام مباااااااااااارک امیدوارم همه عیدی های خوبی بگیرین! :)
پ ن3: مامان میگن آدم مگه روز تولد کادو میده میگیره!!!
امروز با یه پیشنهاد سر آشپز آمدم! ![]()
شما شهر قصه یادتونه؟ من که نیست. من اون موقع ها نبودم اما تعریفشو زیاد شنیده بودم به طوری که انگار من هم اون موقع بودم در حالی که نبودم ولی جو گیرش بودم... حالا بابا بود و نبود و ول کنین. امروز میخوام یه لینک براتون بزارم هم برای اونایی که بودن اون موقع ها و دلشون هوای شنیدن دوبارۀ صدای پر غم و غصۀ آقا موشرو کرده هم برای شما که نشنیدین اما تعریفشو شنیدین هم برای شما که شامل هیچ کدون از این دو گروه بالا نمیشین!
http://www.parand.se/ra-mofid-panevis.htm
چون بلاگ فا خر است من آدرس و اینجا گذاشتم. خودتون کپی پیستش کنین و حتما بهش سر بزنین و حتما به شعراش گوش بدین توی این روزهای پاییزی این قده میچسبه.
از من به شما نصیحت!
همین

ُسلام
خوبین؟ من هم خییلی خوبم. فقط مختصر سرمایی خوردم (نترسین از راه اینترنت تا جایی که من میدونم منتقل نمیشه!) سردردم و تبور و بیمار و کمر درد
میخواستم از سفرمون بگم. راستش با مامان بابا یه هو تصمیم گرفتیم بریم پابوس امام رضا (ع) قربونشون بشم. این سفر شیرین ترین سفری بود که از اول عمرم رفتم. و کلی اتفاق جالب هم برامون افتاد. با ماشین داشتیم میرفتیم که وسط بیابون ماشین شرمندۀ ما شد و ما موندیم و کلی شن و خاک و خ*س و یه جادۀ بی سر و ته و یه آسمون بی پایان و یه آفتاب داغ پس کلمون. اگر بخوام هم نمیتونم بگم چه درسی یاد گرفتم این آخه یه تجربۀ شخصیه هر کسی باید خودش بره توش اما این و بگم اون وسط سر ظهر یه تکه پارچه پهن کرده بودم رو شن ها و داشتم نماز میخوندم. هوا این قدر داغ بود که سجده که میکردم پیشونیم میسوخت. و دقیقا تو اون لحظه بود که یهو اییییییییین قددددددر خدامو بشتر و خاصتر از همیشه دوست داشتم که باورم نمیشدم. اون لحظه بود که واقعا خدامو از رگ گردنم هم به خودم نزدیکتر احساس کردم. اون لحظه بود که معنای واقعیه تسلیم و رضا رو فهمیدم و یه لبخند گنده نشست روی لبم. خیلی حسه خاصیه خیلی منحصر به فرده میگم از اون چیزهایی که باید آدم شخصا تجربه کنه.
اما خوب اینم به من ثابت شد آدم تو سختی هاست که آدم میشه. شینیدین قدیمی ها میگن اون موقع ها هیچ کدوم از این امکانات نبود اما زندگی ها هزار برابر شیرین تر بود خوب راست میگن عزیزم راست میگن!
خلاصه اینکه امروز و الان و در حاله حاضر دارم به زندگیم فکر میکنم و همش این مصرع میاد تو ذهنم که
"کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد!" و میخوام در جوابش بگم الان همین الان. خوب خاطر حزین هم عالمی داره!
همین
پ ن: چرا دیگه نمیشه عکس از کوربیس اینجا گذاشت؟؟؟؟؟
من برگشتم. خدا رو شکر خیلی خیلی بهتر شدم. این سفر کوتاه کلی درس برای من داشت. وقتی میگم کلییی حقیقتا منظورم همینه. تونستم کمی فکر کنم کمی مغزم و باد بدم و شاید الان آدم بهتری باشم شاید کمتر سخت بگیرم. مثل آدمهای مثلا کشتی شکسته دیدین وقتی به خشکی میان مثلا از دیدن نمکدون کلی ذوق میکنن!
حالا فکر نکنین کشتیمون شکست اما.... حالا بزارین فردا که خستگیم در رفت تعریف میکنم
پ ن: یکی از چیز هایی که فهمیدم اینه که رنگ خیلی مهمه. اونجایی که بودیم همه چیز کرم بود از ظرفها بگیر تا در و دیوار و زمین همه از طیف رنگی کرم بودم. شبی وقتی وارد خونمون شدم از دیدن این همه رنگ کلی هیجان زده شدم. اصلا فکر کردم خونمون جدید شده. ما که نبودیم یکی رنگش کرده. خلاصه نصیحتم به شما اینه عزیزم دنیا خودش همۀ اسباب و وسایل و فراهم میکنه تا آدم و دلشکسته, غمگین و افسرده بکنه خواهشن شما دیگه کمکش نکین. حتا اگه شده یه لیوان قرمز یه سبد آبکشی آبی چیزی تو زدگیتون باشه.
پ ن2: مثل من تنبل نباشین و حتما دستمال مرطوب بخرین و نگین سوسول بازیه. به خدا نیست. من تمام طول راه به خودم فهش دادم که چرا نخریدم
پ ن3: هییییییییچ جا خونۀ آدم نمیشه. هیییییییییچ جا. همیشه یادتون باشه
نمیدونم اسمش و چی میشه گذاشت. قسمت. تقدیر. نمیدونم به جبر اعتقاد داری یا اختیار. اما اگه همه چیز جبری باشه پس چرا ما این قدر جون میکنیم. اگه همه چیز اختیاری باشه پس چرا خیلی از اتفاقاتی که برای ما رخ میده باب میلمون نیست.
اما میشه گفت بعضی چیزها درصد جبرشون بیشتره و بعضی چیزی درصد اختیارشون پر رنگ تر. و توی زندگیه من یک چرای بزرگ وجود داره. و این چرا روزی هزاران هزار بار در مغز من تکرار میشه. و انعکاسش فقط یک کلمه است "قسمت" چون وقتی فکر میکنم نمیفهمم چه طور شد. نمیفهمم چه عملی من و به اینجا رسوند. انگار قسمتی از زندگیمو با سرعت جلو برده باشن.
باشه حالا قبول هم کردم که فسمت اینه. اما باز هم نمیتونم باهاش کنار بیام. اینبار باز هم این سوال تو ذهنم شکل میگیره که چرا؟؟؟؟؟؟؟
چرا خره من از کره دم نداشت. چرا؟
همین
پ ن: گل گفت گیلاسی نام دار که تف بر این روزگار بد مدار
پ ن۲: از همه چیز بدم میاد و این تقصیر توئه
پ ن۳: مسافر شدم نیستم چند روزی
پ ن۴: التمااااااااااااااااااااااس دعا. حتی شده یه صلوات
