تبليغاتX
تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید

سلام

اااهم آمدم تا یک اقرار بکنم. اقرار میکنم که از 17 روز پیش به این طرف بنده یک کیلو هم لاغر نشدم البته در حال حاضر به دلیل یک سری شرایط فنی نامیزون نمیتونم دقیق بگم اما فکر نکنم لاغر شده باشم. (الان اگر شما میخوای یک پشتیبانه خوب باشی باید اول بلند بلند بگی نچ نج بعد کلتو هم تکون تکون بدی بعد بگی از تو انتظار نداشتم بعد یه لبخند بزنی بگی اما میدونم میتونی عزیزم :) مرسی )

اما شخته خوب. به خصوص این چند وقت که خیلی خونه نبودم و هر وقت میرسیدم عین هاروتی ها به هر چی که قابل خوردن بود حمله میکردم. ولی از حق هم نگذریم اون قدر هام آدمی بدی نبودم. سعی خودم و کردم که تا جایی که میتونم نون و برنج و به قاعده مصرف کنم.

راستی گفته بودم ممنوعل (همین شکلی مینویسن؟) قهوه و اینا شدم. خودمو بستم به چای سبز که خودمونیم با هم تعارفی نداریم که خیییییییلی بد مزه است. عین اینکه آدم داره جنگل میخوره مزۀ علوفه میده (حالا اینکه من از کجا میدونم علوفه چه مزه ای میده بحثی ست جدا) در حال حاضر مارک "اکبر" شو مصرف میکنم که طعم دار نشده. اما مارک "احمدش" با طعم نعنا......اییییییی آدم رسما احساس خر در چمن بر لب جوی بهش دست میده وقتی میخورش. یا حس خوردن خمیر دندون. میگن طعم های دیگه اش هم هست. میگن چون سرده!!! (من که سر از سردی گرمیه خوردنی ها در نیاوردم) بهش چیزهای گرم اضافه میکنن. من به مال خودم دارچین اضافه میکنم.

حالا این همه صغری کبری بافتم بگم که من چای سبز مینوشم چون میخوام ببینم این قدر که میگن برای لاغری خوبه آیا من اثری ازش میبینم. و بهش دارچین اضافه میکنم تا هم گرمش کنه هم برای حضم غذا خوبه هم اینکه میگن چربی های شکم و آب میکنه شدم حکایت "آقا چی بخورم لاغر شم!" 

همین

پ ن: چه قدر میگن میگن کردم

پ ن2: من یه اقرار دیگه میخوام بکنم. من آدم سست عنصری هستم. من واقعا خیلی آدم سست عنصری هستم. من چرا این قدر ساعت میخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شما میدونی؟؟؟؟؟

این دیگه آخریشه تاااااااااااااااااااا ......................... (هر وقت یه ساعت خوشگل دیگه ببینم )

ها اصلاح ناپذیر همینه. هی به خانوم والده میگم "ننه در تربیت من کوتاهی کردی به خدا میباست همون موقع که کبوتر بچه ای بودم این چیزا رو به من یاد میدادی نه الان که هم سر خر ملا سنمه!!!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 17:5 | لینک  | 

سلام

امروز یه طور خاصی دلم گرفته. نمیدونم چه طور میشه شرحش داد.... مثل... مثل اینکه آدم برسه دره یک خونه ای. یک عده ای اونجا باشن. بعد یک عدۀ دیگه ای هم بیان. همه در بزنن و طلب حاجتی بکنن از صاحب خونه. خواهش کنن و التماس بکنن. بعضی ها هم فقط ساکت بایستن. بعضی ها به هم نزدیک بشن توی این راه....

بعد کم کم آدم دور و برش و نگاه کنه و ببینه همه یکی یکی حاجت روا شده, لب خندون دارن میرن و فقط اون مونده پشت در که هنوز جوابی نگرفته. نکه حسودی کنه. نههه آخه با اینا که همراهش بودن کلی اخت شده کلی رفیق شده . از شادی اونا خوشحاله اما دلش میخواد خودش هم مثل اونا حاجت روا بشه. دلش شاد بشه. لبش خندون بشه.

اما هرچی بیشتر دره خونۀ صاحب خونه در میزنه و منتظر میمونه و بی تابی میکنه باز هم هیچ اتفاقی نمیفته. باز هم همه چیز مثل جریان آب بهش میرسه و ازش رد میشه بدونه اینکه ضره ای به جلو ببرتش.

خلاصه اینکه دلم گرفته عجیب. این روزها آدم کلا دلش گرفته هست میدونم اما امروز یه جور دیگه ای گرفته. احساس میکنم از قافله خیلی عقبم خیلی خیلی عقبم. حس آدمی و دارم که فراموش شده... :(

همین


پ ن: خیلی التماس دعا. خیلی خیلی التماس دعا. دعا کنین که گره کارم باز بشه انشاا...



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 15:15 | لینک  | 

سلام

دانی که چرا مهر جبین خاک حسین است؟

چون قبلۀ دل پیکر صد چاک حیسن است

دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟

بی حرمتیش با لب و دندان حسین است

دانی که چرا آب فرات هست گل آلود؟

شرمنده ز لعل لب عتشان حسی است

دانی که چرا کعبۀ حق گشته سیه پوش؟

زیرا که خدا هم عزادار حسین است....

همین

پ ن: یک قطره اشک هم کافیست. چرا دریغ کنیم...

پ ن2: التماس دعا

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:13 | لینک  | 

سلام

برای پیش بینیه وضع هوا کافیه برین مثلا توی yahoo weather  برای پیش بینیه وضع سی**اسیه مملکت کافیه بخواین mail هاتونو چک کنین!!! یکی مثل بنده و شاید شما که سرش تو کاره خودشه و آسته میره آسته میاد که یه وقت کسی شاخی چیزی بهش نزنه از روی این نشونه ها خوب میفهمه امروز یه خبریه و نیست آدمیزاد ذاتا فضوله میره ببینه چه خبره خوب!!!! 

نکن این کار و خوب آدم عاقل از قدیم گفتن چیز و هر چی بیشتر هم بزنی بوووش چی بیشتر در میاد! این قدر به اینترنت بد بخت گیر نده! اااااااااااااااه هر جا میریم چی**لتره. دیگه نسخۀ کیک که بنیاد بر انداز نیست!!!

ااااااااااااه ول کنین این حرفها رو که خطططططططططرناکه حسن.

حالا فک کن تو این وضعیت اسفناک سرماخوردگی هپلیی من یکی از دوستان زنگ زده بدونه اینکه یه کوچولو از حاله من بپرسه ها صاااف میگه من یه ترجمه دارم 5 صفحه هم است یک ماه هم وقت داری برام انجامش میدی. تایپشم بکنی بدی به من. جان!!!!!! بله دیگه چی بگو فردا بیام خونتونم تی بکشم خوب. برو بده دارلترجمه!!! 
نه حالا بیام کمتر رذل باشم از ترجمه کردن خوشم میاد ها اما اگر یه کم مهربونتر خواهش میکرد خوب با میل بیشتری انجامش میدادم. و اگر یه وقت دیگه ای بود و من این قدر مریض نبودم! .............. اصلا ولش کن بابا چشمم بینا دندم هم سفت و محکم میزونه. میکنم خوب. همش 5 صفحه که بیشتر نیست. ها که چی من بلد نیستم بگم نه چه دخلی به شما داره!!! من مجبورم مریض و رنجور مخ بسوزونم و قندهایی که باید سرف مبارزه با میکروبها بشن میرن توی ترجمه که چیییی حالا!!!

اصلا اینم بی خیال. :)

همین




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:26 | لینک  | 

ُسلام

دلم بررررف میخواد. با وجودی که سرما خوردم و عین کلاغ قار قار میکنم باز هم دلم برف میخواد. دلم میخواد دوربینم و بردارم و برم یه جای بلند مثلا کوه. جایی که هم سنگ داشته باشه هم درخت هم آب و هم برف. یه منظرۀ تووووپ. بعد من عکسهای خارق العاده بگیرم.

دوست جووونم, برادرام, اون شون جان, اون شون جانش و عروسها و همۀ خانواده..... همه باشن. بعد کلی عکس بگیریم که داریم میدویم. برف بازی میکنیم. میخندیم. سر به سر هم میزاریم. قهوۀ داغ میخوریم و معلومه چون بخار بلند شده از روی لیوان به واستۀ کتهای تیرمون دیده میشه.

یک عالمه عکس از دماغهای از سرما کبود شده و آدمایی که خودشونو با عععشق بقل کردن بلکه گرم بشن..... کاسه هایی که توشون لوبیا گرمه با نمک و فلفل اضافه و آبلیمو خیلی با کلاس باشین کمی هم روغن زیتون. دلم دله خوش میخواد و خنده....

همممممممممممم دلم برف میخواد 

همین

پ ن: یادم آمد دلم یه خونه هم میخواد یه خونۀ قشنگ که توی نشیمنش یه شومینه دوست داشتنی داشته باشه که زمستونا فقط به خاطرش که غصه دار نشه برف بیاد و هوا سرد بشه و توش چوب روشن کنیم و توی خونه بوی بهشت بپیچه


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:57 | لینک  | 

سلام

دیروز دمه صبح با درد شدیدی توی قفسیۀ سینه ام و کتفم از خواب بیدار شدم. فکر کردم دستم خواب رفته و این درد مال اونه. هییییییی خودمو پیش پیش کردم تا بخوابم. اما تمام مدت از درد ناله میکردم و ساعت 7:30 دیگه بی طاقت شدم. بلند شدم. بابا رفته بودن طبق روال معمول نون بگیرن.

منتظرشون شدم. وقتی از در آمدن تو اول پشت در آشپز خونه خودمو جمع و جور کردم و خیلی ریلکس رفتم جلو و گفتم خیلی درد دارم. قیافۀ بابا دیدنی بود.

رفتیم دکتر. در این مدت درد بیشتر هم شده بود. تا کف دست چپم از یه طرف و تا توی فک و شقیقه ها از طرف دیگه. 

نوار قلبی, عکس و اکو. همه چیز انجام شد. دکتر اعلام کرد مال اعصابه


یا شاید هم یه اسپاسم مری بوده! یا شاید هم سرما خوردگی!!! اوو راستی سرما هم خوردم شدید نیست اما صدام به سن بلوغ رسیده و به خروس زکی گفته!

دکتر یه سری دارو که آرام بخش هستن!!!!! بهم داد و گفت تا یک ماه غذاهای محرک نخورم اولین سوالی که پرسیدم این بود که " قهوه میتونم بخورم" میدونستم میگه نه اما میخواستم مطمئن بشم. یک نگاه چپ چپ بهم انداخت و گفت " خانوم گفتم غذاهای محرک نخور. نه قهوه نه کاکائو!" (از دیروز خودمو بستم به شکلات!!!! فک کن منی که سالی یه بار هم لب به شکلات نمیزنم)

در کل این مراسم از یک چیز کاملا مطمئن بودم اونم اینکه قلبم سالمه
دوم اینکه من ننننننننننننننننننننمیخوام توی این سن داروی آرام بخش بخورممممممممممممممممم.
سوم اینکه نمیییییییییییییذارم با دست خودم زندگیه خودمو خراب کنم!!!!!!!!!! هرررررررررررررگز
چهارم اینکه توکل میکنم به خدا و باور میکنم خدا از رگه گردنم به من نزدیک تره کافیه فقط با دلم صداش کنم.

من از خودم شکست نمیخوووووووووووووووووووووووورم

همین

پ ن: لطفا کمی من و دعوا کنین و بگین بااااااااااااید به رژیم غذاییم پای بند باشم تا سالم بمونم

پ ن2: به پاکت عکسم نگاه میکنم. روش نوشته شده 88.9.29 دیروز تولدم بود و تنها عکسی که از خودم دارم عکس قلبمه!

پ ن3: یلداتون مباااااااارک

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:4 | لینک  | 

ُسلام

چه عجیب که سفیدیه سادۀ کاغذ هم میتونه برای آدم غریبه بشه. میتونه یه نامحرم بشه برای حریم ذهن.

چه عجیب!

همین

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 2:4 | لینک  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خانوماااا لطفا به من افتخار کنین خواهشا بگین که به من افتخار میکنین که من خدایی نکرده عقده ای نشم.

گفتم که اون شون جان آمد اون روز و گوشیمو برد به دکتر! خوب من خودمو حسابی از لحاظ روحی آماده کرده بودم برای این ضربۀ روانی و قبول این شکست. و خوچحال بودم چون وجدانی میدونستم هر کار که از دستم بر میامده انجام دادم.

اما دیری نپایید. شاید یک ساعت بعدش. اون شون جان برگشت. من اول کلی شادی در وکردم فکر کردم گوشیم درست شده اما نهههه. ظاهرا تو همون "مطب موبایلها" هم متخصصین اعلام کرده بودن "والا فک نکنیم کاری از دستمون بر بیاد. تا حالا هک نکردیم این مدلو. حالا شما شنبه بیاین!!!!"

ما هم لب و لوچه حساااااابی آویزون کلی ضربۀ روحی روانی خوردیم. تا اینکه امروز من در اینترنت مشغول مطالعه بودم به روی دوربین که دوباره ویرم گرفت و به سایت موبایلستان سری زدم و دی دی دی دیییییییییییم
گوشیییییییییییم هککککککککککککک شدد. فارسی دااااااااااااااااااار شد

کلی دور اطاق جفت جفت به هوا و فضا جکیدم و شادی در وکردم. تااااااااازه گوشیه اون شون جان هم شبی هک شد و حسااااااابی رو اومد!

خییییییییییییییییییلی الان از لحاظ روحی ارضا شدم. دیدین دیییییدین گفتم فرق ما با مردا در اینکه خودمون خودمونو باور نداریم. ببینین منی که هیچی از این کارا سر در نمی آوردم آخرش تونستم پس چرا شما نتونی جیگگگگگر

همین

پ ن: بعدا با توضیحات بیشتر بر میگردم

پ ن2: اینم مخاطب خاص داره!!! :)))))










نوشته شده توسط hobbit در ساعت 1:6 | لینک  | 

باران



سلام

من برگشتم

جای شما خالی چه بارونی داره میاد. به به. پردۀ اطاقم و باز کردم (بعد از خیلی وقتها!) و کلی دارم از هوا لذت میبرم.

دوستان من دوربین دااااااار هم شدم بالاخره یووووووووووووهوووووووووووووو. اون شون جان بهم یه G11 داد که من از ذووووووق چسبیدم به سقف. دوست دارم دوربین خوب. اصولا به این نتیجه رسیدم من کلا همه چیز دوست دارم و میخوام میدونم الان همه تون شرمندۀ این فروتنی و قناعت من شدین خودم هم همین حس بهم دست داد. اما همون طور که قبلا هم گفتم خواستن از نخواستن خیلی بهتر است!

خوب اگر از احوال پروژۀ ما جویا باشین. هفتۀ گذشته رو بیشتر به توجه کردن به عادتهای غذاییم گذروندم تا کم خوردن. و به نتایجی جالبی رسیدم.

1. من خیلللللللللللللللی پلو دوست دارم. پس با خودم قرار گذاشتم روزی فقط یک وعده برنج بخورم اونم یک کف گیر! یعنی معادل 6 قاشق غذا خوری.

2. نون هم دوست میدارم. اما در هر وعده اندازه میگیرم 30 گرم و میزارم کنار دستم و همون قدر میخورم

3. فعالیتم اخیرا کم شده. اما این روزها برای خودم برنامه گذاشتم تا قبل از خواب یک ساعت راه برم.

4. من خدای ناخونک زدن هستم!  اگر شما غذای من و ببینین میگین آخی تو اندازۀ گنجشک میخوری همش که. اما اگر تعداد ناخنک زدنهای من و حساب کنین میبینین مشکل از کجاست. تازه من اصلا از اون دسته نیستم که به عنوان عصرونه به چهار تا دونه میوه قناعت کنم! ابداااا. من غذا میخوام یا باید به نهار ظهر ناخونک بزنم یا نون پنیر

5. متچچچکرم خدا که لا اقل شیرین و شکلات و نوشابه دوست ندارم اگر نه الان میشدم نماد بازی های فوتبال یعنی یه توپ روی دو تا پا!

حالا هدف چیه؟ همون طور که گفتم هدف رژیم گرفتن نیست بلکه تغییر عادات بد هستش. میگن 40 روز طول میکشه تا آدم عادتش از سرش بره. میگن عادت با عادت جانشین میشه. خلاصه پروژۀ این ماه من اینه که ببینم فقط با این 4 تغییر کوچیک چه قدر وزنم تغییر خواهد کرد!

شما هم اگر مایل هستین یک هفته به کارهای خودتون توجه کنین و در آخر هفته سعی کنید 4 تا عادت کوچولو رو تغییر بدین توی خودتون ببینین چی میشه!

به امید موفقیت و تغییرات خوب نشالا

همین

پ ن: دیدن چه زود محرم شروع شد. خونۀ چند تا از آشناهای نزدیکمون روضه هست. الان هم اون شون جان زیر این بارونا با دوستاش مشغول چادر زدن هستن. به قول خودش حضرت سید الشهدا خودشون حفظ میکنن!

پ ن2: شما هم هر وقت ماشینتونو میشورین یا شیشه هاتونو پاک میکنین بارون میاد بابا بعد از هزار سال 3 روز پیش ماشین و دادن بشورن. من بهشون گفتم حتما بارون میاد گفتن نه من نگاه کردم تا 10 روز دیگه خبری نیست!!!!
صبی بهشون گفتم دیدن! من بردم. گفتن پول کارواشو ازت میگیرم!!! هه هه هه منم حتما میدم بهشون!!!


پ ن3: صوفیا کجاییی؟ آدرست باز نمیشه. نگران شدم؟؟؟ لطفا اگر گذرت به اینجا افتاد خبری از خودت بده






نوشته شده توسط hobbit در ساعت 15:8 | لینک  | 

سلام

فیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییق. بعد از قریب به 5 روز تلاش روح فرسا عاقبت موفق نشدم گوشیمو ه* ک کنم و فردا میفرستمش پیش دکتر!

گوشیم e71 و بعد از تحقیقاته اخیرم چندان امیدی هم ندارم که بشه جای دیگه ای هم ه*کش کرد. متاسفانه فونت فارسیه روش پریده و دیگه نمیتونم باهاش بیام اینترنت وبلاگ بخونم یا اس ام اسهای فارسیه دوستان که چپ راست باید جواب بدم که شرمنده من فارسی ندارم و مطالعه کنم!!! شبها خواب چهار گوشهای سفید با وسط مشکی میبینم. یه پیام حیاتی که  من نمیتونم بخونمش!!!!

هر چند که نشد اما خداییش کیف داد. هر چند یه وقتهایی نزدیک بود میزمو گااااااااز بگیرم یا گوشیمو پرت کنم توی دیوار اما خیلی چیزها یاد گرفتم. و الان از خودم ناامید نیستم چون تا آخر تمام روشهای موجود و امتحان کردم و هیچ جا هم نخوندم که کسی تا حالا e71 کو موفقیت آمیز ک* رک کرده باشه.
از اون مهمتر یه موجود از خودم پرو تر و لجباز تر و یه دنده تر پیدا کردم که عین الاغ تو صورتم نگاه میکرد و میگفت نچچچچچچچچچچچچچچچ (درست حدس زدید موبایلم و میگفتم!!!) فچ کنم آه ه ه اونایی که عین بیل تو صورتشون ذل زدمو گفتم نچ گرفتتم !

اما گفتم خییییییییییییییلی چیز های باحال یاد گرفتم که اگر عمری باقی بود میام میگم شما هم کمی چشم و گوشتون باز بششه مادر.

همین

پ ن: من هنوز سر قولم هستم ها. هفتۀ اول و به "شناخت خود" اختصاص دادم. باز هم اگر عمری بود میام میگم از کشفیات شگرفم

پ ن2: از اون مهمتر اینکه وبم به مناسبت در گذشت گوشیم سیاه پوش نشد این خودش کلیییییییییی خوبه ها!!!

پ ن3: میخوام کلاس فردامو با افتخار بپیچونم و بخوابم

پ ن4: دخملم خداییش فتوژنیک و با کمالاته. تحصیل کرده با شخصیت.  اما حیف که لجبازه. میگن به من رفته! :))))

پ ن5: wish me luck


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 2:18 | لینک  |